در سال 1829، فرمانده ژزف ژنستاس، کهنه سربازی پیر که افسری وظیفه شناس و درستکار است و زندگی اش را وقف ارتش کرده، در مرخصی هشت روزه ای به روستای کوچکی می آید؛ جایی که با دکتر بناسیس ملاقات میکند. پزشکی که بیماران فقیر را رایگان درمان میکند و نیز از انجام وظیفه خود فراتر رفته و طی ده سال اقامتش در دهکده، آنجا را از دهی فقیر و درمانده به روستایی زنده و امیدوار تبدیل کرده است. شخصیت دکتر بناسیس آنچنان در نظر فرمانده ژنستاس جذاب مینماید که فرمانده تلاش میکند به بهانه درمان زخمهای قدیمی نظامی اش، در اقامتگاه دکتر با پرداخت روزی ده فرانک سکنی گزیند و از این راه به دکتر نزدیک تر شود و شخصیت او را بشناسد. پس از برقراری ارتباط دوستی میان این دو، فرمانده متوجه میشود که دکتر پیشرفت های زیادی را در زمینه های مختلف در روستا رقم زده و درنتیجه امید را به آنجا بازگردانده و از این روی به عنوان شهردار نیز انتخاب شده است. داستان حول گفت و گو های طولانی و جالب این دو شخصیت پیش میرود. و در آخر، رازهای این دو شخص که تا پایان داستان بر خواننده پوشیده بوده است، در مقابل هم برملا میشود. بالزاک، خود در مورد پرداخت این دو شخصیت فوق العاده، در مقدمه کمدی انسانی مینویسد:"به راستی آیا این دو شخص، مشکل همواره دشوار ادبی یعنی جذابیت بخشیدن به یک شخصیت درستکار را حل نمیکنند؟!".
شما می توانید با ثبت نظر و امتیاز خود ما را در بهبود محصولات یاری رسانید .